"Through the wireless, I stayed in contact with the forces trapped in the reed beds. For two consecutive nights, we attempted to break the siege, but the conditions simply did not allow it. A group of our men, wounded and exhausted, were encircled deep within enemy lines, hidden among the reeds. They endured the scorching heat by day and the bitter cold by night, surviving days of hunger in the hope of an uncertain rescue. Their frail voices over the radio tightened my chest—I knew they were waiting for me. They trusted my strength and determination, hoping I would pull them out. But I was more powerless than ever, like a bird trapped in a cage, hitting walls no matter which way I turned. That sense of helplessness filled me with shame. Only then did I truly understand how weak a human being can be."
پشت جلد کتاب میخوانیم:
«از طریق بیسیم، با نیروهای محاصره شده در نیزار در ارتباط بودم. دو شب پیاپی برای شکستن حلقهی محاصره پای کار میرفتیم؛ ولی شرایط به هیچ وجه اجازهی کار نمیداد. عدهای در دل نیروهای دشمن در محاصره بودند؛ در میان نیزار، با بدنهای زخمی و تحلیل رفته. آنها باید در گرمای سوزان روز عرق میریختند و در سرمای سخت شب میلرزیدند. باید گرسنگی چند روزه را به امید امداد فردایی نامعلوم تحمل میکردند. صدای نزار آنان در پشت بیسیم قلبم را سخت میفشرد. میدانستم که آنها چشم به راه مناند. به آمادگی بدنی و غیرت من مطمئن بودند و امید داشتند آنها را از محاصره بیرون بکشم؛ اما من ناتوانتر از هر زمانی، مانند پرندهای گرفتار، به هر سو که میرفتم دیوارهی قفس بود و این مرا بیشتر شرمنده میکرد. تازه میفهمیدم که انسان تا چه اندازه ضعیف است.»

