If this book examines Mawlana’s perspective on reason, it is to highlight his understanding of reason, delineating its nature and place within the intellectual framework of this profound mystic-thinker. It also evaluates the strengths and weaknesses of reason from his viewpoint, demonstrating the flaws he identified in human reason when he criticised it and whether his observations were accurate or merely noteworthy. To achieve this, it is essential to provide some preliminary discussions on the nature and place of reason on a broader scale within human history and the Islamic world. This is addressed in the first section, where the meanings of reason, its conceptualisation, and its history are explored.
A significant part of Mawlana's understanding of reason, its types, and its functions is rooted in the historical discourse on reason among various thinkers. No intellectual figure can be studied in isolation from the history of thought preceding them. If a mystic-thinker like Mawlana is regarded as a great intellectual, it is not because all his ideas are original or innovative. Often, it is because he provided a fresh formulation, highlighted the concepts with greater emphasis and repetition, or demonstrated their prerequisites and implications more effectively. There is hardly any issue in Mawlana's works that was not previously addressed by various thinkers, including mystics, philosophers, theologians, jurists, or literary figures. Discussions on reason and its differing approaches are no exception. For instance, Mawlana’s distinction between particular reason (*ʿaql-i juzʾī*) and universal reason (*ʿaql-i kullī*) is by no means his invention but is rooted in the intellectual tradition that preceded him. However, he adds notable insights to the pre-existing discourse, which are of significant importance.
In the second section of the book, alongside analysing Mawlana’s discussions on reason, some historical notes on the topic are also presented. It is worth mentioning that when discussing reason, at least three dimensions must be considered: ontological, epistemological, and psychological. Ontologically, reason refers both to an entity independent of matter and to one of the faculties of the human soul. Epistemologically, reason is one of the conventional sources of knowledge, alongside sensory perception, memory, introspection, and testimony, which are recognised as human epistemic resources. Psychologically, reason is discussed in opposition to aspects like love and madness. Mawlana addresses reason in his statements across these three dimensions, and distinguishing among them is crucial in any research. Consequently, this book strives to analyse Mawlana’s perspective on reason while respecting these distinctions.
عقل از نظر متفکران پستمدرن مدعی جهانگستری و فراگیری و در نتیجه گرایش به مطلقباوری است. آنان معتقدند مدرنیسم کلاسیک که در بستر عقل خودبنیاد کلاننگر مطلقگرا شکل گرفته است، همه چیز را کلی و بیتوجه به تنوعات موجود در جهان ارزیابی میکند. به عبارت دیگر از منظر اندیشمندان پستمدرن اعتقاد به احکام فراگیر و جهانگستر، قبول قوانین ضروری در روند تاریخ و اصول کلی قابل اطلاق به تمامی جامعههای بشری و شرایط گوناگون زندگی، اندیشیدن به جامعه همچون کلیتی یگانه و نادیدهگرفتن بسیارگونگی فرهنگی درون یک جامعه یا جوامع مختلف را میتوان از ویژگیهای مدرنیسم کلاسیک دانست.
اگر چنانکه متفکران پستمدرن و کسانی چون تولستوی و داستایفسکی در آثارشان نشان میدهند، توسعهی عقل خودبنیاد بشری به نیهیلیسم و بیمعنایی و پوچی زندگی انسان منتهی شده است، بدیلهای آن نیز آفات دیگری از جمله جزم و جمود و تعصب و نسبیگرایی بیضابطه و … را در پی داشته است؛ از اینرو لازم است درک عمیقتری از عقل بشری و فرآوردههای آن و رابطه با دیگر منابع تولیدکننده باور و معرفت داشته باشیم. حتی اگر بازگشتن به عصر حاکمیت دین و سنتهای اجتماعی و اسطورهها مطلوب باشد، با توجه به قدرت روزافزون عقل خودبنیاد دیگر امکان چنین بازگشتی وجود ندارد.
از اینرو باید درک درست و عمیقتری از عقل و نقاط قوت و ضعف آن یافت و از این طریق رابطهی آن را با دیگر منابع ترمیم و تعریف کرد. اگر در این کتاب به بررسی دیدگاه مولانا دربارهی عقل پرداخته شده، از آنروست که با شناختی که او از عقل ارائه میدهد، ضمن فهم و بیان چیستی و جایگاه عقل در منظومهی فکری این عارف متفکر، نقاط قوت و ضعف عقل از منظر وی بررسی شود و نشان داده شود وقتی مولانا انتقاداتی را متوجه عقل بشری میکند، چه رخنههایی را در آن یافته و آیا در این اظهارنظرها راه صواب را پیموده یا سخنش قابل توجه نیست. به این منظور ناگزیر باید مقدماتی چند دربارهی چیستی و جایگاه عقل در سطحی وسیعتر در تاریخ بشر و جهان اسلام بیان شود که به این مهم در بخش نخست پرداخته شده و معانی عقل، عقلشناسی، و تاریخ عقل در آن بررسی شده است.
بخش مهمی از اینکه مولانا چه درکی از عقل و اقسام و کارکردهای آن داشته، به تاریخ بحث از عقل میان متفکران مختلف بازمیگردد. هیچ متفکری را نمیتوان فارغ از تاریخ اندیشه پیش از وی مورد بررسی قرار داد. اگر عارف متفکری همچون مولانا اندیشمند بزرگی دانسته میشود، نه از آنروست که همهی اندیشههای وی ابداعی ونوآورانه است، بلکه در اغلب موارد از آنروست که فرم و صورتبندی تازهای بدان داده یا آن را با تأکید و تکرار بیشتری مطرح نموده یا مقدمات و لوازم آن را بهتر نشان داده است. شاید هیچ مسئلهای را در سراسر آثار مولانا نتوان نشان داد که پیش از وی توسط متفکران مختلف اعم از عارف، فیلسوف، متکلم، فقیه، ادیب و … مطرح نشده باشد. بحث عقل و رویکردهای متفاوت به آن نیز از این قاعده مستثنا نیست و در همین شمار است. برای مثال اگر مولانا تفکیکی میان عقل جزوی و عقل کلی میکند، بههیچروی ابداع او نیست و در تاریخ اندیشه پیش از وی ریشه دارد و او در این بستر میاندیشد و البته نکاتی را هم بر مطالب پیشینیان میافزاید و نکات افزودهی وی اهمیت بسیاری دارد.
در بخش دوم کتاب ضمن تحلیل مباحث پیرامون عقل از منظر مولانا، به ذکر برخی نکات تاریخی در این باب نیز پرداخته شده است. گفتنی است هنگام سخنگفتن از عقل، دستکم از سه جنبهی وجودشناختی، معرفتشناختی و روانشناختی درنظر گرفته میشود: عقل از جنبهی وجودشناختی هم به موجود مجرد از ماده گفته میشود و هم به یکی از قوای نفس انسان؛ عقل از جنبهی معرفتشناختی یکی از منابع شناخت متعارف است که در کنار ادراک حسی، حافظه، دروننگری و گواهی به منابع متعارف شناخت انسان مشهورند؛ عقل از جنبهی روانشناختی در تقابل با اموری چون عشق و جنون مطرح میشود. مولانا در سخنان خود به عقل از سه جنبهی مذکور پرداخته و در هر پژوهشی تمایز میان آنها امری ضروری است. به همین دلیل در این کتاب نیز کوشیده شده به عقل از دیدگاه مولانا با توجه به این تمایز پرداخته شود.

