پشت جلد کتاب میخوانیم:
«گفتوگوی من با جلالالدین، روز به روز آتشینتر و عاشقانهتر شد و در گلشن خاطراتم، گلبوتههای کلانتر روئید و سخنان آتشین او در جان عطشناک من، عظیم کارگر افتاد. یک روز، از دست او قوت اخلاق میگرفتم و دیگر روز از چشم او شراب اشراق؛ و دمی نبود که با او همدم نباشم. مدعی محرمی و همزبانی با او نیستم لکن به دولت همنشینی با او مباهی و مبتهجم اما در محضر غزالی، مجال بیپروایی نبود. در او، روح بزرگ مجروحی را میدیدم که از شدت خوف حق، و از بیم سوء عاقبت، چندان خود را زخم زده است که در همه دنیای فراخ او، نیم لبخند هم نمیگنجد. زخمهای او به عوض او میخندیدند. محضر این روح مجروح و این عارف خائف، مهابتی داشت که امان مباسطت نمیداد.
نمیشد که از کنار او برخیزم و از وجود خویش برنخیزم، با او باشم و از بودن خویش در این جهان، پشیمان و تلخکام نباشم. از او سیر نمیشدم اما از خودم سیر میشدم. با نگریستن به او، برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد. و باد حزین و استخوان سوز فنا، بر سر و صورت جانم میوزید؛ تو گویی خزان مجسم و مجسمه خزان بود. بیپناه و دلافسرده به مولانا پناه میبردم تا سخاوتمندانه و اندوهگسارانه، دامن عشق و طبق طبق طرب بر جانم بیفشاند و مرا نجات دهد. غزالی، خدایی سنگدل و عبوس داشت که قهر و سطوتش بر مهر و رحمتش میچربید و من طاقت بندگی او را نداشتم. خدایی گشادهرو و نیکخواه میخواستم و این خدا را نزد مولوی مییافتم. خدایی به صمیمیت یک دوست و به لطافت یک معشوق.»


